بزار احساس کنم بودنتو من که تردم از الفبای بشر
بزار احساس کنم بودنتو لمس کنم معجزه ی موندنتو
آروم کن قلب پر از جراحتو
بزار احساس کنم بودنتو
ع.ص
همه ما باور داریم که ماهیت تفاوت را درک کرده ایم ومی دانیم انسان متفاوت چگونه است و چه کسی است
اما حقیقت چیز دیگریست تفاوتی که ما از آن صحبت می کنیم و مدعی آنیم فقط در نوع نگاه و کشش ماست
گاها از کنار افراد متفاوت صادق و کسانی که روش زندگی را به درستی و تعالی می دانند ساده می گذریم
تفاوت تنها زمانی که ما بخواهیم ودر نگاه ما شکل می پذیرد وما را درگیر حوادثی به نام دوست داشتن
می کند . در واقع هیچ ارتباطی میان فرد متفاوت وفرد دوست داشته شده دیده نمی شود اما چون نوع نگاه
فرد در ما نفوذ کرده آن را برای خود متفاوت خلق می کنیم وپر و بال می دهیم و ارج می نهیم بت می سازیم
و به دنبالش بسیار دردسر می تراشیم او هم بادی به غب غب می اندازد و......
اگر می خواهید کسی را برای خود متفاوت جلوه دهید تنها در دل وبرای استحکام بخشیدن به رابطه این کار
را انجام دهید . جز عده ی کمی از مردمان این روزگار سایرین ظرفیت متفاوت وبزرگ بودن را ندارند .
اگر شانس این را داشته باشیم افرادی را که تفاوت واقعیت آنهاست دوست بداریم و آنها را مجذوب خود کنیم
چه روز هایی رقم خواهد خرد ....
من بار ها از کنار این افراد ساده گذشتم واجازه ی ورود ندادم وباز هم این کار را تکرار خواهم کرد در
کمال آگاهی ( شرم وصد افسوسم از قلبی که بی هنگام بانگ می دهد)
ع.ص
هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد٬ بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
" که او دگر آن دختر دیروز نیست "
" آه٬ آن خندان لب شاداب من "
" این دختر افسرده مرموز نیست "
گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه می گوید که : کو٬ آخر چه شد؟
آن نگاه مست و افسون کار تو؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که: این است آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم: چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
زار این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این درد که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه٬ اینست آنچه می جستی به شوق
راز من٬ رازدختری دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذرهای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست....
I'm so tired of being here, suppressed by all my childish fears
And if you have to leave, I wish that you would just leave
Your presence still lingers here and it won't leave me alone
These wounds won't seem to heal, this pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
When you cried, I'd wipe away all of your tears
When you'd scream, I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have all of me
You used to captivate me by your resonating light
Now, I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts my once pleasant dreams
Your voice it chased away all the sanity in me
These wounds won't seem to heal, this pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
When you cried, I'd wipe away all of your tears
When you'd scream, I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have all of me
I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me, I've been alone all along
When you cried, I'd wipe away all of your tears
When you'd scream, I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have all of me, me me
من از اینجا ماندن خسته شده ام
در حالیکه از طرف ترس های بچگانه ام تحت فشار قرار گرفته ام
و اگر مجبور به رفتن هستی
آرزو میکنم همین حالا بروی
برای اینکه حضورت هنوز همینجا پرسه میزند
و هرگز مرا تنها نخواهد گذاشت
به نظر نمیرسد این زخم ها بهبود پیدا کنند
این درد زیادی واقعی است
چیزهای زیادی وجود دارند که زمان قادر به پاک کردنشان نیست...
وقتی گریه میکردی تمام اشک هایت را پاک میکردم
وقتی فریاد میزدی با تمام ترس هایت مبارزه میکردم
در تمام این سالها دستت را در دستم گرفتم
ولی هنوز هم تو صاحب تمام وجودم هستی
تو مرا با نور خیره کننده ات جادو میکردی
حالا از طرف زندگی ای که تو پشت سرم گذاشتی زندانی شده ام
صورتت رویاهای مرا که زمانی شیرین بودند زیارت میکند
صدای تو تمام صحت عقلی مرا تعقیب کرد...
به سختی تلاش کردم تا به خود بگویم که تو رفته ای
اگرچه هنوز هم با منی...من خیلی وقت است که تنها هستم
رو دستش شعر نیست دیوانشم
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
با همین دیدگان اشک آلود،
از همین روزن گشوده به دود،
به پرستو به گل به سبزه درود!
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم،
به بهاری که میرسد از راه،
چند روز دگر به ساز و سرود.
ما که دلهایمان زمستان است،
ما که خورشیدمان نمی خندد،
ما که باغ و بهارمان پژمرد،
ما که پای امیدمان فرسود،
ما که در پیش چشم مان رقصید،
این همه دود زیر چرخ کبود،
سر راه شکوفه های بهار
گریه سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق با تمام وجود!
فریدون مشیری
چه به سر دنیایمان امده که درخت ها لانه ی گنجشکها را خراب می کنند و گنجشکها گله ی درختان را به خدا ؟
ع.ص
اسون که می گیری غرق می شم
سخت که می گیری بی حرف می شم
نمی بینمت اب می شم مثل برف می شم
(از یاد اوری خود خسته ام برای تو خودم نیاز به یاد اوری دارم که کیم این همه صبر برای لحظه ای پر از پوچ منطق کجاست ؟)
ع.ص
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم میذارم
به خودم میگم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
میکشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه میگه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم میگن
چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
اردلان سرفراز
تمام احساساتم را تخمین نزن از دور
کنارم بیاو ببین بی تو
به کدام ناکجا اباد ها سفر کرده روحم
ع.ص
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض
آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه ی دیروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...
ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید
در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست،
به غم وعده این خانه مده...
سهراب
چرا این گونه کنار هم قرار می گیریم تو درگیر من و من درگیر دیگری و دیگری درگیر چیز های تازه تری غیر من......
ع.ص
خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو
درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا
خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو
درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا
ستاره ها سو سو می زنند اما ..... اتشفشان است دلشان ای بی وفا خورشید بی ما زبانه می کشی ! ع.ص
دلم جمع جبری پتانسیل عمل حضورت را ثبت می کند می بینی تو همیشه با منی ! مثل خود تحریکی ذاتی......... ع.ص
برای به بند کشیدن به گریه تن دادم ...... به شنیدن مرثیه ی سیاه یک نواخت................... ع.ص
راست می گفتند بی خیالی ! شب ها خودت را در خواب های عمیق جا می گذاری و روزها به مسافرت در اعماق لزج ذهنت دچاری..... ع.ص
فنجان خالی چای تو
دست نخورده در قفسه ماند
نه جرات شستنش را دارم ,نه دلم می خواهد ....
هر وقت که روی میز می گذارمش ....انگار همین چند لحظه ی پیش ,هوای خفه ی اتاق را ترک کردی
دست هایم را در هوا تکان دادم و عطرت را تا اخرین نفس در سینه مبحوس کردم
وقتی ریه هایم از هوایت پرو خالی می شد می دانستم روزی هوسش امانم را می برد
دوباره , صد باره , هزار باره صدای کوبیدن در در گوشم پیچ می خورد و پیچ می خورد.........
هنوز کتانی های جفت شده را در خاطر دارم....!
اخرین دقیقه ها انگشتانت در تن موهایم اهنگی نواخت که تا ابد تار به تار ضربه هایش را حس می کنم
از ان پس موهایم را کوتاه نکردم جرات نداشتم
تو خاک کردنی نیستی از یاد رفتنی نیستی ,شستنی نیستی ,کوتاه کردنی نیستی .... چون من می خواهم باشی درتک به تک لحظه های باقی مانده ام مثل همیشه های تا الان.....
ع.ص
ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
بخواب بخواب ای دختر نازم
به روی سینه نازم
که همچون سینه سازم
همش تنگه همش تنگه
که همچون سینه سازم
همش تنگه همش تنگه
لالایی کن مرغک من
دنیا فسانه است
لالایی کن مرغک من
دنیا فسان است
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست
ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
باید چند شب تا صبح بیدار بود وفکر کرد
به تنهایی به خواب ها به فردا که شاید باران بیاید و چتر ندارم
به این که چرا امسال هیچ جوانه ای به گل ننشست !
اینکه دنیا با تمام زییبایی هایش سیاه و سفید است
وهیچ رنگی هیچ روزی جرات حضور نیافته
مزرعه های طلایی با ان تلالؤ دروغ بود !
دروغی که خیال من و بافته و باور کرده
ع.ص
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
ف .فرخزاد
اسطوره ی خواب های رویایی
احساس هماهنگ دلی بیگانه
هم رقص گاه گاه جنون تن من
دفعم نکن از اتش این ویرانه
وقتی پرم از حس بوی تن تو
انگار جهان مست به لا لا یی من ......
ع.ص
کمک کن ببندم چمدونمو، لباسامو باید خودت تا کنی
تو بارون یکریز این پنجره، باید رفتنم رو تماشا کنی
نباید پر از گریه شی پشت من، نذار فکر من باشی دیوونه وار
بذار آیینه خیس هق هق بشه، ولی تو به روی خودت هم نیار
تا کی نقش حوا برای توئه، تا کی می خوایی این مردو آدم کنی
خودم باید از بغض تو رد بشم ، نباید بذارم تو ترکم کنی
کجای این دنیا میشه که با تو آروم بگیرم
کی میرسی کی میرسی بگو که ساعت بگیرم
کجای این دنیا میشه بی واهمه بهم رسید
پشت شبای بی نفس روزای بهتری رو دید
گلوی ساعت شنی هم بغض لحظه هام میشه
یه روزی از این فاصله طوفان شن بپا میشه
یه روزی تکیه میکنی به کوهی که بغض منه
کوهی که با هر نفست منتظره یه بهمنه
من پشت خط قرمزم تو پشت شیشه ی قطار
پشت چشمای بارونیم قراره بعدی رو بذار
روی کدوم نقطه باید رها شد از این دلهرهکه فکرم از دغدغه ی باید نبایدها پره
توی سینه ی من یه نفس دیدن تو یک دم شده
تا میرسم حس می کنم لحظه ی برگشتن شده
دنیا حریمی نداره دور دلت خط میکشم
نزدیکی شبامونو از دور حسرت میکشم
گلوی ساعت شنی هم بغض لحظه هام میشه
یه روزی از این فاصله طوفان شن بپا میشه
یه روزی تکیه میکنی به کوهی که بغض منه
کوهی که با هر نفست منتظره یه بهمنه
چند روزی است حس ناهمگن مبهمی دارم
مثل بازی مار و پله ,دنیای اشفته و درهمی دارم
در خیابان سر که بالا می گیرم اسمان خیال را قرمز می بینم
این یعنی خطر, همین حوالی
شاید کنارم چرت میزد ومن ......
به کنار اینه که می لغزم ترس دیدن خود مرا در اغوش می گیرد
چرا اینقدر دورم از این سرما ,سرمای وحشی زمستان زمین
اگر سئر شود مغزم دنیا را رنگی می بینم ؟
بنگر به جهان، چه طرف بربستم؛ هیچ
وز حاصل عمر، چیست در دستم؛ هیچ
شمع طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جمام، ولی چو بشکستم، هیچ
افسوس که بیفایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده براُفتد نه تو مانی و نه من
از من اثری ز سعی ساقی ماندهست
وز زمزمهی عطر اقاقی ماندهست
وز بادهی دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده است
بنگر به جهان، چه طرف بربستم؛ هیچ
وز حاصل عمر، چیست در دستم؛ هیچ
شمع طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جمام، ولی چو بشکستم، هیچ
خیام
حضور مسموم تو دوباره سر نگونم می سازد
تا حد خط های راه اهن تا عمق مماسی دو خط پیشمان می برد
ودگر باره جدا می سازد
فاصله را با اهن های لخت و سرد گاهی داغ می پو شاند
اما اما من هر چه به عمق می روم تن دادن به این حضور مسموم با تو را بیشتر دوست می دارم
فکر بیداری چقدر گیج کننده به نظر می رسد
ع.ص
ای کاش چشم های تو روشنایی می شد
رو به یک بن بست مسکوت
ومن ان بن بست را با چشم های باز ء درشتم خوب لمس می کردم
انقدر خوب
که دیگر نیازی به حلاجی نبود
هنوز هم مصمم بغضم را قورت می دهم
گاهی جیغ می زنم انقدر که مهم جلوه می کند نیست
کاش زودتر این را به یک باور برسانم
باوری که با فراموشی هم دست باشد .....
ع.ص
گیج و گم گشته و ماتم
خسته و خیس و خمودم
من در این راه وحشی
سالهاست رو به جنوبم
بیستمین شمع فروغم
فقط نه روز مانده تا خاموش شود در وجودم
دلهره این همه خواهش
وای در راه جنونم
سخت می فهمی مرا چون نمی دانی چرا
در راه فراموشی این روز بی فروغم
ع.ص
یکی به من بگه چرا چیزی که برام جالب و جذاب بود باید یه کابوس بشه خدا یا کمکم کن از این اشفتگی بد جوری می ترسم
